تبليغاتX
من به ندرت پيش مي آيم
صداي زنگوله ي گوساله در خيابان هاي شلوغ...
               ....   

                 گرد

                   روی بغض من نشسته

                                    بغض

                                           بر گلوی من

                                             بوی خاک میدهند

                                                    واژه های روی من...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:25  توسط ایمان کرخی  | 

      

 

             نفوذ ميكنيد به ذهنم

                   ونابود ميكنيد احساساتم را

                       

                   زندگي از آن من است

                    تا زندگي كنم آن را به شيوه ي خود

                

                                     "  جیمزهتزفيلد"

 

                                           

از بس به تاريكي دشنام دادم دل روشنايي ام گرفت...

فرد موشه ي ۱و۲ در پست هاي قبل هنوز جول جول ميكنند.

نميدانم اسم اين جور قالب ها چيست ؟

مثنوي؟ غزل؟ يا غزلمثنوي؟

 من بهشان مي گويم غزنوي.

 

                  "فرد موشه۳"

 

شب رفت و آفتاب در آمد

خورشيد از نقاب در آمد

 

موش سفيد قصه سرانجام

 از چاه فاضلاب درآمد

 

يك عمر در عذاب سخن گفت

خاموش از عذاب در آمد

 

تقدير،نامه داد به دستش

تقدير هم به قاب در آمد!

 

لنج و طلوع شرجي حرفش

اينبار خوب از آب در آمد

 

معناي غنچه گانه ي ذهنش

از كالبد‍‍ْ  حجاب در آمد

 

بشكفت پلك هاي نحيفش

از چشمش آفتاب درآمد

 

كارش به گيس يار گره خورد

شعرش به پيچ وتاب در آمد

 

افسانه گفت شهر شد افسون

حتي زمان به خواب در آمد

 

با يك شعار تازه و تر در

فهرست انتخاب در آمد

 

 تعريف كرد پشت تريبون

كه در ره ثواب در آمد

 

روزي كه رفت جنگ و چه جوري

از پنجه ي عقاب در آمد

 

زخمي وخسته،زرد ومه آلود

از چنگ التهاب در آمد

 

تعريف كرد وآه تاْسف

از سينه هاي ناب در آمد

 

مردم گريستند و شنيدند

از چشمشان حباب در آمد

 

گفت آنچنان كه جريان هايش

شد قصه در كتاب در آمد

تا روز راْي ريزي نامش

از توي  ـ جعبه قاب  ـ در آمد

 

 روز شمارش آمد و آري

از پرسشي جواب در آمد

 

آن روز انتخاب شد اما

از انتخاب خواب در آمد

 

آن زخم هاي داغ نگاهش

در سفره ي كباب در آمد

 

خورشيد در ركاب در آمد

بر سطح شهر نور پراكند

 

از چشم ها شراب در آمد

شرب مدام وشور پراكند

 

در چشم شهر خواب درآمد

بر خواب ها بلور پراكند

 

تا خواب ها عميق شد آرام

بر روي شهر تور پراكند

 

خوا بيد  شهر وموش ،پتويي

بر شهر از شعور پراكند

 

 ياقوت كوه نور به تاجش

انگار خوش به كار در آمد

 

در آسمان كه نور پراكند

يكدفعه در حصار در آمد

 

از اسب  باسوار سخن گفت

آن اسب بي سوار درآمد

 

ليوان خون سينه اش از داغ

جوشيد ازو بخار در آمد

 

با ران گرفت و ابر نگاهش

با سيل همجوار در آمد

 

بر هر دري كه زد شد بسته

تا از در فرار در آمد

 

دل را به كوه زد به طبيعت

با صخره در كنار درآمد

 

 آگاه شد پس از دو سه ماه از

 اقوام كوهسار در آمد

 

وقتي در آمد اشكش فهميد

همكار آبشار در آمد

 

فهميد آسمان همه جا هست

با چشم در شكار در آمد

 

چر خيد و روز ها سپري شد

تا در تبار يار درآمد

 

با بيد وگل نشست ونگاهش

از ابروي نگار در آمد

 

با چشمه سار نازك آميخت

هم كيش چشمه سار در آمد

 

يك كلبه ساخت بر تنه ي كوه

صبح از درون غار در آمد

 

هر چيز  تازه معجزه اي بود

هر چه كهن به كار در آمد

 

از هر درخت كاشت سخن چيد

از سيب ها انار در آمد

 

بي اعتبار شهر درآن كوه

از لحنش اعتبار درآمد

 

چندين وچند سال هم آنجا

جبرش به اختيار در آمد

 

در شهر نام موش فراموش

در هاله ي غبار در آمد

 

عمري گذشت ونسل پس از او

در ابر انتظار در آمد

 

نسل گذشته ساكت رفتند

از نسل نو هوار در آمد

 

در انتظار موش مقدس

موشي كه  از حصار در آمد

 

جان بر كفي كه نام  بلندش

از چشم تنگ دار در آمد

 

موشي كهراست فكري او  خار

در چشم روزگار در آمد

 

موشي كه در نگاه بلندش

بالا بلند  خار در آمد

 

موشي كه از نگاهش خور شيد

بر صفحه ي مدار در آمد

 

از شعر او شعار در آمد

پوشيد  رخت آهني اش را

 

آماده شد به شهر بيايد

برداشت بيرق تني اش را

 

برگ درخت  رخت  تنش بود

بر شب كشيد روشني اش را

 

از آب وپرتقال وغزل ساخت

تصنيف هاي ميهني اش را

 

آتش كشيد بر خود و فهماند

بي خويشي برهمني اش را

 

تا آمدند ازو بستانند

خود كار و كاغذ تني اش را

 

بر  ـ ابر ناگهان ـ  بتراشيد

قانون  دو  به هم زني اش را...

 

به دنيا آمد در ۲۳/دي ماه/۱۳۸۶خور شيدي

از ايمانكرخي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:6  توسط ایمان کرخی  | 

 

 

حرف زياد است،زياده حرفي نيست............

 

 

براي آن دو چنار عزيز هفت غار  .... 

 

باید بزنم به کوه ،تنها بزنم

تا با دل خویش حرف آنجا بزنم

هر جا بزنم ندارد اشکال اما

مردم نپسندید که در جا بزنم

و

بغضی همه خفته در گلو با من بود

یک شهر سخن های مگو با من بود

دیشب من و او پلک به پلک وباهم

تا پلک زدم نه من   نه او بامن بود

 

از شهر خبر برایتان آوردم

سوغات سفر برایتان آوردم

گفتيد شراب كهنه از شهر بيار

من خون جگر برايتان آوردم

وغزل

از كودكان بخواه كه بازي رها كنند...

 

مردم تمام رو به تماشا بیاورند

هر کس چراغ داشت به اینجا بیاورند

 

فانوس های شهر تمام است نفتشان

رفتند مردها نفسی جابیاورند

 

با دختران بگو همه خورشید بر کُنند

با مادران بگو غم خود را بیاورند

 

از کودکان بخواه که بازی رها کنند

اسباب بازی ازدم لا لا بیاورند

 

میدان شهر را همه پرچم بیفکنند

نقشی دو باره سرخ به دنیا بیاورند

 

شيران شرزه دور وبر بيشه صف به صف

دندان تيز رو به هيولا بياورند

 

لبخند را بگو به تو فعلاً اميد نيست

ابروي خشم بايد  حالا بياورند

 

از صخره ها عظيم ترين، پر خطر ترين

امواج پر خرووش ز دريا بياورند

 

لوطي هر آن چه مانده و طوطي هرآن كه هست

نطق ورجز اشاره و ايما  بياورند

 

از شيخ ها بخواه كه در قاب نقره كوب

تمثالي از عدالت مولا بياورند

 

توهين به هيچ كس نشود از گذشتگان

آتش كه هيچ ...اندك گرما بياورند

 

 

حالا تمام جمع شدند آنكه نيست را

با هر رسانه اي كه شد اينجا بياورند

 

تا آن كسان كه لقمه ي ناجوور خورده اند

آنقدر  هو  كنيم كه بالا بياورن

                                         

                                           سروده شد در ۱۵آذر۸۶   ايمانكرخي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:30  توسط ایمان کرخی  |